تبليغاتX
شعرویادداشت وچرت وپرت

چه چیز مرا آزار می دهد ؟                  هیچ چیز، واقعا هیچ چیز                                       من از زندگی ام لذت می برم                     از تمام زندگی ام                  حتی همین حالا هم که دارم دروغ می گویم
!! نوشته شده توسط ساجده | 23:10 | سه شنبه نوزدهم آبان 1388 •

سرد است٬ فضا سرد است    درد می کند زخم های دوران کودکی       قل می خورد توپی میان پاهایم    و عروسکی پارچه ای خواب می رود در دستانم      و زمان تمام می شود       سکون برقرار می شود       چوب لای چرخ کائنات کرده اند       ستاره می افتد       من بلند می شوم       می دوم٬ می دوم٬ با سرعتی سرسام آور       کسی باید تعادل را برقرار کند        می دوم٬ ستاره می افتد       می دوم و پاهایم ساییده می شوند       کوتاه می شوند٬ تا زیر زانوانم می رسند       و چیزها هنوز در حال افتادنند.
!! نوشته شده توسط ساجده | 20:41 | جمعه بیست و چهارم مهر 1388 •

من پرواز خواهم کرد  و دوباره گذشته ام را به اهتزاز در خواهم آورد  و فریاد می زنم این منم  این منم  من بازگشته ام  من سنگین شده ام  من زندگی ام را به دوش می کشم  و تنها سنگینی این خلا است که از پای درمی آوردم  من پوچی را به پرهایم بسته ام و تا اعماق آب ها سقوط کرده ام  من پرواز شبانه ام را برای زندگی زایل کرده ام  من پرواز خواهم کرد  و دوباره گذشته ام را به اهتزاز در خواهم آورد  من،...

سقوط می کند و در آب ها فرو می رود و تا ابد تکرار می شود.

 

!! نوشته شده توسط ساجده | 14:16 | جمعه سیزدهم شهریور 1388 •

آسمان به سفیدی می زند  آسمان در کناره های خورشید به سفیدی می زند  و در آن دوردست ها آبی است  رنگ ها مهم نیستند  مسئله سنگینی ای است که آسمان به ما تحمیل می کند  فشاری که هزاران تن هوا به ما وارد می کند  آزادی ای که در دستان مجسمه ای رو به زوال خرد می شود
!! نوشته شده توسط ساجده | 22:36 | پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 •

سال ها گذشته است  هزاران نفر پیر شده اند و مرده اند  ولی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است  مگر اصلا قرار است چیزی اتفاق بیفتد؟  عاقل باش٬ وقتی خوب فکرش را می کنی می بینی حق با دیگران است  حق با مردگان قبلی است  حق با جنایت است  خسته ام٬ مغزم در کاسه اش شروع به فاسد شدن کرده است  و من با لبخندی بر لبانم  به لباس های شما دست می کشم  شاید روزی انگشتانم به چیزی گیر کند و خراشیده شوند  شاید این تنها اتفاقی است که باید بیفتد  دست هایم ساییده شده اند٬ ولی...

!! نوشته شده توسط ساجده | 22:13 | پنجشنبه هشتم مرداد 1388 •

باید به توصیه بزرگان عمل کرد. شاید رمز نیکبختی همین باشه. قالب وبلاگو عوض کردم.
!! نوشته شده توسط ساجده | 16:57 | دوشنبه پنجم مرداد 1388 •

امروز این ترانه ی قدیمی رفته توی ذهنم و نمیاد بیرون.همش زیر لبی می خونم: من مثل یک گل سرخی تو کویرم  من یه حرفم که توی بغضی اسیرم  من یه بن بستم و بی عابر و تنهام  من گذرگاه سکوت روز و شبهام  بگیر از من تنهایی مو  بگیر از من تنهایی مو   ای که تنهاتری از من   واسه جشن تنهایی مون   هدیه ی ناقابل توست  لاله ی پرپری از من
!! نوشته شده توسط ساجده | 23:23 | دوشنبه پانزدهم تیر 1388 •

مدام فکر می کنم به همه ی ان جاهایی که دیر رسیدم و قبل از من یکی اشغالش کرد.مثل قلب او و ذهن تو...

 

یه قصه ی دیگه هم تموم شد...

!! نوشته شده توسط ساجده | 18:4 | دوشنبه هشتم تیر 1388 •

فراموش نكنيم كه هميشه در خاك، سنگي مخفي هست كه به ضربه پاسخي بلند مي دهد.

ژوزه ساراماگو

!! نوشته شده توسط ساجده | 19:37 | چهارشنبه سوم تیر 1388 •

گفتي پس دوباره سبز خواهيم شد؟

 

گفتم در گلدان پشت پنجره ات سبز خواهم شد.

 

در ترانه هاي ننوشته ام سبز خواهي شد.

 

سبز سبز.

 

سبز غزل.

 

سبز دفترچه هاي مشق.

 

سبز دفترهاي بزرگ نقاشي.

 

سبز مداد شمعي.

 

سبز گرگم به هوا.

 

سبز دفترچه ي عقايد.

 

سبز نامه هاي پنهاني.

 

سبز گر گرفتن هاي بي وقفه.

 

سبز سبز.

 

دوباره سبز خواهيم شد...

 

شهيار قنبري

 

!! نوشته شده توسط ساجده | 20:27 | چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 •

RSS